منوچهر خان حكيم
93
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
[ جنگ سكينه بانو با قراخان و سگدندان ] اما چون روز ديگر شد ، سكينه مستعدّ شده بود كه روانهء اردوى پدر شود كه از جانب بلخ گرد شده سلطان محمد و قراخان و سگدندان كوش رسيدند ، با شصت هزار كس كافر بىدين و در برابر لشكر سكينه فرود آمدند كه از صف سپاه تركان ، قراخان قپچاقى به ميدان آمده نعرهاى كشيد كه : اى نقابدار بىنام و نشان ! شما را چه خيال است اين اسبابهايى كه از قاهر گرفتهايد از پيش بدر بريد . اگر مردى داريد ، دلاورى به ميدان فرست ؛ كه از صف سپاه تبريزيان سكينه بانو هى بر مركب زده به ميدان آمد و سر راه بر قراخان گرفت كه شروع به نيزهورى كردند ، چند طعن نيزه در ميان ايشان ردّ و بدل شد كه نه اين را خطرى و نه او را ظفرى ، واقع نشد . نيزهها را عصاوار گرفته ، چنان به ترك و تارك همديگر فرو كوفتند كه نيزهها خلال شدند ؛ آنگه دست به تيغ آبدار كردند . چون سكينه خدمت پدر نرفته بود ، قانون مبارزان اسكندر را نمىدانست ، كه در ميداندارى اوّل پيشدستى را به دشمن دهد . پس بانو نهيب داده كه بگير از دست من . قراخان سپر در سر كشيد . بانو كوفت بر قبهء سپرش قلم شد و چهار انگشت در كاسهء سرش جا كرد . تركان ريختند و قراخان را از ميدان بدر بردند . سكينه به ميدان ايستاده ، مبارز خواست . [ عاشق شدن سلطان محمد به سكينه بانو ] آن روز ديگر جنگ نشد و روز ديگر سگدندان حرامزاده به ميدان آمد و مبارز طلبيد . باز ملكهء تبريز خواست كه به ميدان رود ، آذر برزين نگذاشت . گفت : امروز ميداندارى از من است . آنگه آذر برزين مسلح شده به ميدان آمده ، سر راه بر سگدندان گرفت كه هردو به نيزهورى درآمدند ، كه از نيزه مرادى حاصل نشد . آنگه سگدندان دست به شمشير كرده نهيب به آذر داده كه بگير از دست من . آذر برزين سپر در سر كشيده كه سگدندان به حلقههاى ركاب راست ايستاد ، كوفت بر قبهء سپرش كه سپر قلم شد . تيغ چهار انگشت در كاسهء سرش جا كرد كه تبريزيان به ميدان ريخته او را بدر بردند . آنگه سكينه هى بر مركب زده به ميدان آمد و سر راه بر سگدندان گرفت كه آن حرامزاده همان شمشير خون